یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

رونق عهد

رونق عهد شباب است دگر بستان را

می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

خاکروب در میخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند

در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب

کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • شب ناله ها

    گرچه با تو شرح این شبناله ها سودی ندارد


    لیک بیچاره دل من جز تو معبودی ندارد


    در غزل پیچیده ام اندوه بی اندازه ام را


    گرچه می دانم که زخم عشق بهبودی ندارد


    کیست تا دریابد از شبگریه هایم سوختن را


    آتشی در جانم افتاده است که دودی ندارد


    ها ، نسوزانم شما را آی هم پروازهایم


    نیست ققنوسی که بال آتش آلودی ندارد


    شعله ی تکرار پروازیست در خاکستر من


    گرچه می سوزد ولیکن میل نابودی ندارد


    من سوالی ازتوکردم ،عاشقی اشکال دارد؟


    با تبسم های راز آلود فرمودی ندارد !


    هر سلامی می کشد با خویشتن بدرودها را


    جز سلام عشق که با خویش بدرودی ندارد

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • تو

    مست آن لهجه ام و لحن غزل خوانی تو

    عاشق گم شدنم در شب بارانی تو

    کاش تا پنجره ی خلوت دل می رفتم

    به تماشای تو و خنده ی پنهانی تو

    دلم از زخم زبان دشت شقایق ها شد

    تا بیایی شده پیوسته چراغانی تو

    لحظه ای دلبر لیلاوش من باور کن

    که منم عاشق و مجنون بیابانی تو

    آشنا شد دل من با سخنت، از امروز

    مطلع هر غزلم مصرع پایانی تو

    خسته از هرچه مدرن است دلم بال گرفت

    به هوای غزل ناب خراسانی تو

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • سیه چرده

    آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

    چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

    گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی

    او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

    روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

    لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

    خال مشکین که بدان عارض گندمگون است

    سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

    دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران

    چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

    با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

    کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

    حافظ از معتقدان است گرامی دارش

    زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • گل های چیده

    سرش به نیزه به گل های چیده می ماند

    به فجر از افق خون دمیده می ماند

    یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا

    به نخل سبز ز ماتم تکیده می ماند

    میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم

    به آهویی که ز مردم رمیده می ماند

    شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی

    به لاله های ز حنجر دریده می ماند

    رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است

    به آن که رنج نود ساله دیده می ماند

    امام صادق حق پشت ناقه ی عریان

    به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند

    شوم فدای شهیدی که در کنار فرات

    به آفتاب به خون آرمیده می ماند

    هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟

    نگاه تو به دل داغ دیده می ماند

    حکایت "احد" و اشک چشم خونینش

    به اختران ز گردون چکیده می ماند

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • یاد باد...

    یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

    دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

    راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

    بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

    دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

    عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

    آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

    آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

    در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

    چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

    دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

    خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

    بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

    مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

    راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

    خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

    دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

    که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • سلامی...

    سلامی چو بوی خوش آشنایی

    بدان مردم دیده روشنایی

    درودی چو نور دل پارسایان

    بدان شمع خلوتگه پارسایی

    نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای

    دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

    ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

    فروشند مفتاح مشکل گشایی

    عروس جهان گر چه در حد حسن است

    ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

    دل خسته من گرش همتی هست

    نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

    می صوفی افکن کجا می‌فروشند

    که در تابم از دست زهد ریایی

    رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

    که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

    مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

    بسی پادشایی کنم در گدایی

    بیاموزمت کیمیای سعادت

    ز همصحبت بد جدایی جدایی

    مکن حافظ از جور دوران شکایت

    چه دانی تو ای بنده کار خدایی

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • ای صداقت محض

    نیامدی و نگاهم هنوز براه است!

    فقط خدا از دل کوچه گردم آگاه است !

    دلم بسوی تو ای خوب ، ای صداقت محض !

    هنوز خسته و بی آشیان و گمراه است !

    ازآسمان نگاهم سکوت می بارد!

    و سقف نازک تنهاییم چه کوتاه است !

    همیشه همنفسم هستی عزیز اما !

    برای تا تو رسیدن هزار شب راه است !

    زداغ تو ای عشق ای همه خوبی !

    دلم همواره پر از گریه شبانگاه است.!

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • دستان تو

    بگذار که دستان تو را باز بگیرم

    تا از تب دست تو به یکباره بمیرم

    با اینهمه تنهایی و افسردگی و درد

    عمری است به چشمان قشنگ تو اسیرم

    مانند یکی قایق در موج گرفتار

    من گم شده بودم به تو افتاد مسیرم

    دیگر هوس رفتن از این شهر ندارم

    هرچند که دلتنگ ترین فرد کویرم

    با عشق تو خوشبخت ترین مرد جهانم

    بی عشق تو نه رود ،که یک جوی حقیرم

    نگذار که بااین تن دلمرده بی روح

    در حسرت دیدار تو با درد بمیرم

    این فاصله مثل خوره افتاده به جانم

    دور از تو ازاین جان به لب آمده سیرم

    گفتند فراموش کنم خاطره ات را

    این آخر عمری که نباید بپذیرم

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • دوست دارم نگات کنم

    تقدیم به عاشقان اقاعلی ابن موسی الرضا ع.
    دوست دارم نگات کنم،تو هم منو نگا کنی

    من تو رو صدات کنم،تو هم منو صدا کنی

    قربون صفات برم،از راه دوری اومدم

    جای دوری نمیره اگه به من نگا کنی

    دل من زندونیه،تویی که تنها می تونی

    قفس و واکنی و پرنده رو رها کنی

    می شه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه

    می شه قلب من و مثل گنبدت طلا کنی

    تو غریبی و منم غریبم،اما چی می شه

    دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی

    دوست دارم تو ایوون مقصوره از صبح تا غروب

    من با تو صفا کنم،تو هم منو دعا کنی

    دلمو گره زدم به پنجره ات دارم می رم

    دوست دارم تا من میام زود گره ها رو وا کنی

    دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همیشه

    من رضا رضا بگم،تو هم منو رضا کنی

    حسرت زیارت جد تو مونده بر دلم

    چی می شه اگه منو راهی کربلا کنی

    یا علی موسی الرضا می شه به من نگا کنی

    اون قده رضا می گم تا دردمو دوا کنی

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا