یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

من را شبیه برکه کن...

من را شبیه برکه کن ، خود را شبیه ماه کن
این شاعر گمراه را ، با نور خود همراه کن
چشمان من مؤمن شود در مأمن چشمان تو
با یک نگاه مختصر ، کوه غمم را کاه کن
از درد تنهایی دلم ، دیگر امانش رفته است
من را به خود وابسته کن، از چاله ای در چاه کن
در خامُشیِ دهکده ، هر کدخدایی شد خدا
ویران کن این بت خانه را ، خود را خلیل الله کن
محسن در این بیغوله ها ، دنبالِ یاری آشناست
من را شبیه برکه کن ، خود را شبیه ماه کن

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391
  • داستان طنز

    داستان طنز

    داستان طنز “مسافر اتوبوس”
    یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.

    یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.

    خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.

    اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…

    رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟

    گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

    نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!

    منبع :  راد اس ام اس

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391
  • خداجون کمکم کن.........

    خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری 

                                                         بگی اروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

    خدا جون میگن تو خوبی مثه مادرا میمونی

                                                         خداجون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

    من میخوام که زود بمیرم اخه سخته زنده موندن

                                                           خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

    زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

                                                            خدا جون میخوام بمیرم تابشم همیشه راحت

    ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391
  • سرانجام جایگاه ما کجاست؟

    خاک شد هر که در این خاک زیست 

          خاک چه داند که در این خاک کیست؟

              سرانجام باید رفت در دل خاک........

                   خوشا انکه پاک آمد وپاک زیست.........

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391
  • تنها بهانه تو چیست؟

    باران بهانه ای است برای من که تو زیر چتر من تا ته کوچه

    بیایی،کاش نه بارانی بند می امد نه کوچه پایانی  داشت.........

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391
  • آتش عشق

    امروز مانده ام در افکارم......در گیرم با رشته های زنجیره ی بند  بند وجودم..........

    اخر نمیتوانم باورش کنم که آتشی سوزناک بر قلبم  شعله ور کرد ومرا سوزاند ........

    صدایش کرده بودم که ای با مرام  خاموشم کن با سطلی از محبت.....

    با یه فرقون کوچیک از عشق .........

    اما انگار نمیشنوید خواستم سمعکی بهش بدهم اما دیگر نبود که صدایم را بشنود

     

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391
  • درد مرا چه کسی میفهمد؟

    درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند......معنی کور شدن را گره ها می فهمند.........

    سخته بالا بروی ،ساده بیایی پایین....... قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند....

    یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن،چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند.....

    افسوس که نگاهت را پنهان کردی..... وتو به من یا د دادی که آرزوهایم را پنهان کنم ودر

    سوگ نرسیدن به آنها فقط سکوت کنم

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391
  • بهترینی

    دوست دارم چون دلمو نمی شکنی تو

    بیشتر از خودم فکر منی تو



    دوست دارم چون همیشه کنارمی تو

    خسته که باشم بی قرارمی تو



    به خاطر دلت که دریاس

    چشایی که تموم دنیاس



    همیشه از خودت گذشتی

    به خاطر همین که هستی دوست دارم

    دوست دارم



    تو واسه من نفسی

    نیست مثه تو کسی




    یه ستاره روی زمینی

    تو پاک و مهربونی



    تو قدرمو می دونی

    توی دنیا بهترینی



    تو واسه من نفسی

    نیست مثه تو کسی



    یه ستاره روی زمینی

    تو پاک و مهربونی



    تو قدرمو می دونی

    همین که هستی بهترینی (8)



    دوست دارم چون که تکیه گاهمی تو

    تو گریه هام همیشه پناهمی تو



    آی دوست دارم چون تو شبا ستارمی تو

    همه می گن نیمه ی گمشدمی تو



    به خاطر دلت که دریاس

    چشایی که تموم دنیاس



    همیشه از خودت گذشتی

    به خاطر همین که هستی دوست دارم

    دوست دارم



    تو واسه من نفسی

    نیست مثه تو کسی



    یه ستاره روی زمینی

    تو پاک و مهربونی



    تو قدرمو می دونی

    توی دنیا بهترینی



    تو واسه من نفسی

    نیست مثه تو کسی



    یه ستاره روی زمینی

    تو پاک و مهربونی



    تو قدرمو می دونی

    همین که هستی


    بهترینی

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391
  • دلت میگیره چیکار میکنی؟؟؟؟؟


      close

    دل نوشته

    دلت میگیره چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟/

    گاهی دلم میخواد وقتی بغض میکنم خدا از آسمون بیاد پایین اشکامو پاک کنه دستمو بگیره

    وبگه:اینجا ادما اذیتت میکنند؟بیا بریم........

     

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391
  • داستان آموزنده “شمس و مولانا”

    داستان آموزنده “شمس و مولانا”

    می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
    مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
    شمس پاسخ داد:بلی.
    مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
    ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
    ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
    ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
    - با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
    - پس خودت برو و شراب خریداری کن.
    - در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
    ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
    مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.


    تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد
    مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
    هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
    رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
    شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
    رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
    شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

    (کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری) با اندکی دخل و تصرف

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 09 مهر 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا