یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

صبح است ساقیا...

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند

زنهار کاسه سر ما پرشراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم

با ما به جام باده صافی خطاب کن

کار صواب باده پرستیست حافظا

برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • داغ تنهایی

    آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

    بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

    سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

    گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

    سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

    لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

    همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

    سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

    سوختم از آتش دل در میان موج اشک

    شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

    شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند

    در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

    جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

    رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • خیال انگیز

    خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

    نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

    من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

    که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

    به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

    تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

    منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

    تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

    مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

    بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

    مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

    میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

    کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

    دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

    مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

    خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

    من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید

    مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

    رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

    که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • زلفت...

    زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

    راه هزار چاره گر از چار سو ببست

    تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

    بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

    شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

    ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

    یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم

    با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست

    مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع

    بر اهل وجد و حال در های و هو ببست

    حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست

    احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • دردانه صفا

    گاهی گر از ملال محبت بخوانمت

    دوری چنان مکن که به شیون برانمت

    چون آه من به راه کدورت مرو که اشک

    پیک شفاعتی است که از پی دوانمت

    تو گوهر سرشکی و دردانه صفا

    مژگان فشانمت که به دامن نشانمت

    سرو بلند من که به دادم نمی رسی

    دستم اگر رسد به خدا می رسانمت

    پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

    تن نیستی که جان دهم و وارهانمت

    ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی

    فردا به خاک سوختگان می کشانمت

    تو ترک آبخورد محبت نمی کنی

    اینقدر بی حقوق هم ای دل ندانمت

    ای غنچه گلی که لب از خنده بسته ای

    بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت

    یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب

    تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت

    چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب

    دارم غزال چشم سیه می چرانمت

    لبخند کن معاوضه با جان شهریار

    تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • سوزوساز

    باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب

    تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب

    ساز در دست تو سوز دل من می گوید

    من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

    مرغ دل در قفس سینه من می نالد

    بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب

    زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است

    بیم آنست که از پرده فتد راز امشب

    گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان

    پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب

    گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز

    می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

    کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز

    بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب

    شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک

    به گدائی تو ای شاهد طناز امشب

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • حالاچرا؟

    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

    بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

    نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

    سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

    عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

    من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

    دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

    وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

    اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

    شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

    ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

    ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

    اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

    آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

    در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

    در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

    خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

    شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

    این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • درراه زندگانی

    جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

    نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

    کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

    به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

    به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

    که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

    بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

    چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

    چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

    که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

    سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

    خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را

    نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

    به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

    به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

    خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

    نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

    که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • با من بگو تاکیستی...

    با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو

    خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

    راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

    دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

    گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر

    بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

    ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو

    گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

    غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی

    ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟

    بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده

    آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

    من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام

    دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • وفا نکردی و...

    وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

    شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

    اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

    کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

    کی ام ؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

    ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

    مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

    چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

    چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

    چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

    بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

    ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

    نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

    ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم

    جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

    چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

    به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

    گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

    وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

    ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا