یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

زلفت...

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چار سو ببست

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم

با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست

مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع

بر اهل وجد و حال در های و هو ببست

حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست

احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • دردانه صفا

    گاهی گر از ملال محبت بخوانمت

    دوری چنان مکن که به شیون برانمت

    چون آه من به راه کدورت مرو که اشک

    پیک شفاعتی است که از پی دوانمت

    تو گوهر سرشکی و دردانه صفا

    مژگان فشانمت که به دامن نشانمت

    سرو بلند من که به دادم نمی رسی

    دستم اگر رسد به خدا می رسانمت

    پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

    تن نیستی که جان دهم و وارهانمت

    ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی

    فردا به خاک سوختگان می کشانمت

    تو ترک آبخورد محبت نمی کنی

    اینقدر بی حقوق هم ای دل ندانمت

    ای غنچه گلی که لب از خنده بسته ای

    بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت

    یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب

    تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت

    چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب

    دارم غزال چشم سیه می چرانمت

    لبخند کن معاوضه با جان شهریار

    تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • سوزوساز

    باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب

    تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب

    ساز در دست تو سوز دل من می گوید

    من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

    مرغ دل در قفس سینه من می نالد

    بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب

    زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است

    بیم آنست که از پرده فتد راز امشب

    گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان

    پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب

    گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز

    می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

    کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز

    بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب

    شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک

    به گدائی تو ای شاهد طناز امشب

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • حالاچرا؟

    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

    بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

    نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

    سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

    عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

    من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

    دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

    وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

    اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

    شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

    ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

    ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

    اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

    آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

    در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

    در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

    خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

    شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

    این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • درراه زندگانی

    جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

    نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

    کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

    به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

    به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

    که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

    بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

    چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

    چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

    که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

    سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

    خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را

    نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

    به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

    به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

    خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

    نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

    که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • با من بگو تاکیستی...

    با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو

    خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

    راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

    دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

    گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر

    بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

    ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو

    گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

    غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی

    ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟

    بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده

    آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

    من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام

    دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • وفا نکردی و...

    وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

    شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

    اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

    کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

    کی ام ؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

    ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

    مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

    چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

    چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

    چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

    بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

    ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

    نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

    ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم

    جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

    چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

    به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

    گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

    وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

    ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • آه اتشناک

    چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم

    با گریه ساختیم و به پای توسوختیم

    اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم

    عمری که سوختیم برای تو سوختیم

    پروانه سوخت یک شب و آسود جان او

    ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم

    دیشب که یار انجمن افروز غیر بود

    ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم

    کوتاه کن حکایت شبهای غم رهی

    کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • نغمه حسرت

    یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

    در میان لاله و گل آشیانی داشتم

    گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار

    پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

    آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

    عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

    چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

    چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

    در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

    در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

    درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

    داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

    بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش

    نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • مرگ من...

    مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

    در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

    در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

    یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

    مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

    روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

    روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

    ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

    دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

    گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

    ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

    من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

    خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

    می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

    آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

    گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

    بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

    پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

    چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

    روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

    در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

    بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

    در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

    تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

    می رهم از خویش و می مانم ز خویش

    هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

    روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

    در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

    می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

    روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

    چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

    خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

    لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

    می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

    بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

    قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

    بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

    نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

    گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

    فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا