یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

خیال تو

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست


شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست


یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست


خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست


من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست


تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • پایان من

    گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

    باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من


    هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

    پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من


    این جمله که برای بیانش به چشم تو

    افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من


    آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

    دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من


    نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

    این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من


    یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین !

    وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من


    دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز!

    زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من


    باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

    آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • تهی

    من در آن كوشش كه چون بندم دهان خويش را
    دل در اين جوشش كه بفزايد فغان خويش را
    شكوه ها هم مرهمي بر سينه ي مجروح نيست
    در دهان بايد بسوزانم زبان خويش را
    رنجها با نقش نو هر لحظه بر حيرت فزود
    از كدامين رنگ بشناسم زمان خويش را
    هر چه غم رنجم دهد در سينه جايش گرمتر
    واي من كازرده سازم ميهمان خويش را
    هر گلي افتد ز شاخي من بخاك افتم ز رنج
    با نسيمي ميدهم از كف توان خويش را
    چون شدم بي بال و پر خورشيد سوزانتر دميد
    با پر خود هم نبستم سايبان خويش را
    داغم از دشمن بدل افزون ولي ماندم تهي
    روز سختي كازمودم دوستان خويش را
    هر كه دامان پاكتر آتش بدامانتر بعمر
    امتحانها كرده ام اين امتحان خويش را
    ناله سوي عرش دارم از عذاب فرشيان
    تا چه تيري در ميان بندم كمان خويش را
    هيچ سيمايي بچشمم راستين نقشي نداشت
    پوچ ديدم چون حبابي آرمان خويش را
    چونكه سوزاندي خدايا شعله آنسانم ببخش
    تا زنم آتش زمين وآسمان خويش را
    جز غباري زين بيابان هيچ سو چشمم نديد
    زآنكه گم كردم از اول كاروان خويش را

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • الله الله

    پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

    الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

    قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

    سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

    گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

    دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

    گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

    تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

    خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

    دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

    باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

    تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

    از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

    به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

    سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان

    چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

    آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

    که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

    چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

    خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

    همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن

    خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

    مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

    به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

    هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

    قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • دوستدارم

    دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

    تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

    جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

    گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

    جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

    کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

    راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

    تا نباید که بشوراند خواب سحرت

    هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

    هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

    بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

    تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت

    بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

    نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

    راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

    تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

    آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

    نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

    غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

    زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • ببخش...

    ببخش مرا كه براي نگاهت كافي نبوده ام

    ببخش اگر دستانم ،

    براي نگاه داشتنت كوچك بود

    ببخش مرا اگر در قلبم جا شدي

    و ديگر براي هيچ جا نبود



    اكنون كه مرده ام مرا ببخش

    اكنون كه عاشقم مرا ببخش

    ببخش مرا به خاطر تمام لبخند هايت كه عاشقم كرد

    و به خاطر تمام اشكهايم كه گرفتارت كرد

    ببخش اگر آنقدر با تو هم درد شدم تا درد هايت زياد شد



    اكنون كه ديگر نيستم مرا ببخش!

    اكنون كه از ياد برد ه اي با تو زيسته ام مرا ببخش

    مرا ببخش اگر نامت را زياد مي خواندم

    و يا اگر زياد در پيش تو مي ماندم

    آنقدر كه حوصله ات را سر ميبردم ..

    اكنون كه نمي خندم مرا ببخش ...

    اكنون كه ديگر هيچگاه اشكي ندارم مرا ببخش!!



    ببخش اگر نترسيدم خدا هم فراموش كند مراقبت باشد و نگفتم : خدا نگهدارت!



    مرا به خاطر تمام نا گفته هايم ببخش

    اگر نگفتم تا قيامت به اميد ديدارت ..



    اكنون كه من به قيامت دل بسته ام

    ديگر مرا ببخش !!!

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • کرامات نورانی

    هلا ، روز و شب فاني چشم تو
    دلم شد چراغاني چشم تو

    به مهمان شراب عطش مي دهد
    شگفت است مهماني چشم تو

    بنا را بر اصل خماري نهاد
    ز روز ازل باني چشم تو

    پر از مثنوي هاي رندانه است
    شب شعر عرفاني چشم تو

    تويي قطب روحاني جان من
    منم سالك فاني چشم تو

    دلم نيمه شب ها قدم مي زند
    در آفاق باراني چشم تو

    شفا مي دهد آشكارا به دل
    اشارت پنهاني چشم تو

    هلا توشه راه دريا دلان
    مفاهيم طوفاني چشم تو

    مرا جذب آيين آيينه كرد
    كرامات نوراني چشم تو

    از اين پس مريد نگاه توام
    به آيات قرآني چشم تو

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • تمنای وصال

    تاکی به تمنای وصال تو یگانه

    اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

    خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

    ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

    جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

    رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

    دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

    در میکده رهبانم و در صومعه عابد

    گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

    یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

    روزی که برفتند حریفان پی هر کار

    زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

    من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

    حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

    او خانه همی جوید و من صاحب خانه

    هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

    هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

    در میکده و دیر که جانانه تویی تو

    مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

    مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

    بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

    پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

    عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

    یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

    دیوانه منم من که روم خانه به خانه

    عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

    دیوانه برون از همه آیین تو جوید

    تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

    هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

    بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

    بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

    هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

    امید وی از عاطفت دم به دم توست

    تقصیر خیالی به امید کرم توست

    یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • خیال روی تو


    خیال روی تو در هر طریق همره ماست

    نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

    به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

    جمال چهره تو حجت موجه ماست

    ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید

    هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

    اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

    گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

    به حاجب در خلوت سرای خاص بگو

    فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

    به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است

    همیشه در نظر خاطر مرفه ماست

    اگر به سالی حافظ دری زند بگشای

    که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
  • مادر

    هدیه به قلوب همه مادران پاک مهر ایران زمین که با صرف عمربابرکتشان موید فرزندان درعرصه زندگی بوده و هستند وبرماست که این زیباترین خلقت ابدی را تکریم کنیم و پیوسته چشممان به دعای پرفیض شان سیراب.
    مادر بهشت من همه آغ.وش گرم توست گویی سرم هنوز به بالین نرم توست

    مادر حیات با توبهشت اس وخرم است ور بی تو بود هر دو جهانش جهنم است

    مارا عواطف این همه از شیر مادر است این رقتی که دردل وشوری که درسراست

    اغلب کسان که پرده حرمت دریده اند در کودکی محبت مادر ندیده اند

    امروز که هستیم به امید رضای توست فردا کلید باغ بهشتم رضای توست

    ی بهتر از فصل بهار

    مادرم روشن تر از هر چشمه سار

    مادرم ای عطر ناب زندگی

    مادرم ای شعله ی بخشندگی

    مادرم ای حوری هفت آسمان

    مادرم ای نام خوب و جاودان

    مادرم ای حس خوب عاشقی

    مادرم خوشتر ز عطر رازقی

    مادرم ای مایه ی آرامشم

    مادرم ای واژه ی آسایشم

    مادرم ای جاودان در قلب من

    مادرم ای صاحب این جسم و تن

    مادرم می خواهمت تا فصل دور

    مادرم پاینده باشی پر غرور

    مادرم روزت مبارک ناز من

    مادرم تنها تویی آواز من

    به ياد آر چشمانی را كه بر تو نگران بودند

    به ياد آر دستهايی را كه با نوازشهای خود

    دردهای تو را تسكين مي داد

    به ياد آر دلی را كه به خاطر تو زخمها خورده است ...

    آن وقت زانو بر زمين بگذار و محبت مـــــادر را سپاس دار.
    التماس دعا.

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: جمعه 10 آذر 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا