یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

فریدون مشیری

نیمه شب بود و غمی تازه نفس ، ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار

همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه ، گویا مرده و سرگردان بود

شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید کجا رفت که بود که دمی چند در اینجا گذراند

این منم خسته در این کلبه تنگ ، جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایه خویشم یا رب ، روح آواره من کیست؟ کجاست؟



فریدون مشیری

javahermarket

  • نوشته : نارون
  • تاریخ: دو شنبه 22 آبان 1391برچسب:رب,جسم,تنگ,سایه,دیوار,مضطرب,روح,
  • **روزی فرا خواهد رسید که جسم من...**

    روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید تمیزی که چهارطرفش زیر تشک بیمارستان جمع شده است ، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند ، از کنارم عبور می کنند .

    لحظه ای فرا خواهد رسید که دکتر می گوید مغز من از کار افتاده است و به هزاران دلیل زندگی ام رو به پایان است . در چنین روزی تلاش نکنید به شکلی مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگی ام را به من باز گردانید .

    این را بستر مرگ ننامید . بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

    چشم هایم را به کسی بدهید که هرگز طلوع خورشید ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است .

    قلبم را به کسی بدهید که درقلبش تنها خاطرات دردناک و آزار دهنده دارد .

    خونم را به نوجوانی بدهید که در تصادف اتومبیل نجات یافته است و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند .

    کلیه هایم را به کسی به کسی بدهید که زندگی اش به دستگاهی نیاز دارد که هر هفته خونش را تصفیه کند .

    استخوان ها ، عضلات ، سلولها و اعصابم را بردارید و به پاهای کودکی فلج پیوند بزنید .

    اگر لازم شد سلولهای مغزم را بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهد تا با آنها پسرک لالی بتواند با صدای بلند فریاد بزند و دختر ناشنوایی صدای باران روی شیشه اتاقش بشنود .

    آنچه از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترش را به دست باد بسپارید تا گل بروید .

    اگر قرار است چیزی از من دفن کنید ، بگذارید اشتاباهات ، ضعف ها و تعصباتم باشد. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید . اگر گاهی دوست داشتید از من یاد کنید، عمل خیری انجام دهید یا به کسی که محتاج کمک تان است ، کلام محبت آمیزی بگویید .

    اگر آنچه گفتم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند.



    نویسنده : رابرت.ن. تست

    منبع : سایت بیمارستان حضرت علی ابن ابیطالب علیه السلام رودان
    .
    .
    .
    "کارت من امروز اومد ...."

    javahermarket

    مرد باش

    مرد باش ،زمین به مرد بودنت نیاز داره ،
    مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز .
    مردونه گریه کن ، مردونه ببخش
    مرد باش ، نه فقط باجسمت ،
    بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت
    مردباش و هیچوقت نامردی نکن
    مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده.....
    مرد باش!!!

    javahermarket

  • نوشته : نارون
  • تاریخ: چهار شنبه 26 مهر 1391برچسب:دلنوشته,مرد,عشق,نامرد,مردونه,مردونگی,جسم,اغوش,
  • صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 154 صفحه بعد


    narvan1285

    نارون

    narvan1285

    http://narvan1285.loxblog.com

    یک نفس تا خدا

    فریدون مشیری

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا