یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

شکوه های تلخ

زآن نامه ای که دادی و زآن شکوه های تلخ

تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است

ای مایه امید من ، ای تکیه گاه دور

هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است



شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت

احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

بگذار که ترانه من راز گو شود

بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم



تا بر گذشته مینگرم ، عشق خویش را

چون آفتاب گمشده میاورم بیاد

مینالم از دلی که بخون غرفته گشته است

این شعر، غیر زنجش یارم بمن چه داد

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391
  • چه گريزيست ز من؟

    چه گريزيست ز من؟

    چه شتابيست به راه ؟

    به چه خواهي بردن

    در شبي اينهمه تاريك پناه؟



    مرمرين پلهء آن غرفهء عاج!

    اي دريغا كه ز ما بس دور است

    لحظه ها را در ياب

    چشم فردا كور است



    نه چراغيست در آن پايان

    هر چه از دور نمايانست

    شايد آن نقطهء نوراني

    چشم گرگان بيابانست



    مي فرو مانده به جام

    سر به سجاده نهادن تا كي؟

    او در اينجاست نهان

    مي درخشد در مي



    گر بهم آويزيم من و تو

    ما دو سرگشتهء تنها، چون موج

    به پناهي كه تو مي جويي، خواهيم رسيد

    اندر آن لحظهء جادويي اوج!

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391
  • رمیده

    نمی دانم چه می خواهم خدا یا
    به دنبال چه می گردم شب و روز
    چه می جوید نگاه خسته من
    چرا افسرده است این قلب پر سوز
    ز جمع آشنایان میگریزم
    به کنجی می خزم آرام و خاموش
    نگاهم غوطه ور در تیرگیها
    به بیمار دل خود می دهم گوش
    گریزانم از این مردم که با من
    به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
    ولی در باطن از فرط حقارت
    بدامانم دو صد پیرایه بستند
    از این مردم که تا شعرم شنیدند
    برویم چون گلی خوشبو شکفتند
    ولی آن دم که در خلوت نشستند
    مرا دیوانه ای بد نام گفتند
    دل من ای دل دیوانه من
    که می سوزی از این بیگانگی ها
    مکن دیگر ز دست غیر فریاد
    خدا را بس کن این دیوانگی ها

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391
  • دختر و بهار

    دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

    ای دختر بهار حسد می برم به تو

    عطر و گلو ترانه و سرمستی ترا

    با هرچه طالبی به خدا می خرم زتو



    بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

    با ناز می گشود دو چشمان بسته را

    می شست کاکلی به لب آب نقره فام

    آن بال های نازک زیبای خسته را



    خورشید خنده کرد وز امواج خنده اش

    بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

    موج سبک خزید و نسیمی به گوش او

    رازی سرود و موج بنرمی از او رمید



    خندید باغبان که سرانجام شد بهار

    دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

    دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

    ای بس بهار ها که بهاری نداشتم



    خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

    گوئی میان مجمری از خون نشسته بود

    می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

    دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391
  • پرنده مردنی است


    دلم گرفته است

    دلم گرفته است

    به ایوان می روم و انگشتانم را

    بر پوست کشیده ی شب می کشم

    چراغ های رابطه تاریکند

    چراغ های رابطه تاریکند



    کسی مرا به آفتاب

    معرفی نخواهد کرد

    کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد



    پرواز را به خاطر بسپار

    پرنده مردنی ست

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391
  • وداع

    مي روم خسته افسرده وزار

    سوي منزگه ويرانه ي خويش

    به مي برم از شهر شما

    دل شوريده وديوانه ي خويش


    مي برم تا كه در آن نقطه ي دور

    شستشويش دهم از رنگ نگاه

    شستشويش دهم از لكه ي عشق

    زين همه خواهش بي جا تباه


    مي برم تا ز تو دورش سازم

    زتو ،اي جلوه ي اميد محال

    مي برم زنده بگورش سازم

    تا از اين پس نكند ياد وصال


    ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك

    آه،بگذار بگريزم من

    ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه

    شايد آن به كه بپرهيزم من


    بخدا غنچه ي شادي بودم

    دست عشق آمد واز شاخم چيد

    شعله ي آه شدم ،صد افسوس

    كه لبم باز بر آن لب نرسيد


    عاقبت بند سفر پايم بست

    مي روم ،خنده به لب ، خونين دل

    مي روم از دل من دست بدار

    اي اميد عبث بي حاصل

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391
  • هدیه

    من از نهايت شب حرف مي زنم

    من از نهايت تاركي

    واز نهايب شب حرف مي زنم




    اگر به خانه من آمدي

    براي من اي مهربان چراغ بيار

    ويكدريچه كه از آن

    به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391
  • پوچ.



    دیدگان تو در قاب اندوه

    سرد و خاموش

    خفته بودند

    زودتر از تو ناگفته ها را

    با زبان نگه گفته بودم

     

    از من و هرچه در من نهان بود

    میرمیدی

    میرهیدی

    یادم آمد که روزی در این راه

    ناشکیبا مرا در پی خویش

    میکشیدی

    میکشیدی

    آخرین بار

    آخرین بار

    آخرین لحظهء تلخ دیدار

    سر به سر پوچ دیدم جهان را

    باد نالید و من گو کردم

    خش خش برگهای خزان را

     

    باز خواندی

    باز راندی

    باز بر تخت عاجم نشاندی

    باز در کام موجم کشاندی

    گرچه در پرنیان غمی شوم

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391
  • راز شاد زیستن

    میشه گفت شاد زیستن تقریبا چیزی نسبیه و افراد تا حدی تحت تاثیر جو اطرافشون قرار میگیرن اما مهم اینه که انسان بتونه این شادی رو در تمام لحظات عمرش داشته باشه و قلبن از زندگیش لذت ببره اما به طور کلی من چند روش موثر رو واستون مینویسم

     

    اول از همه باید هدف و انگیزه داشته باشین

     

     

    کاملا راه اینده رو واسه خودتون مشخص کنین

     

     

    به جای ناراحتی از گذشته و سرزنش خود در مورد اشتباهات از ان ها درس گرفته و راه اینده رو بهتر بسازین و جبران کنین

     

     

    برای بدست اوردن اعتماد به نفس تلاش کنین

     

     

    با اطرافیان و خانواده با عشق رفتار کنین

     

     

    هرگیز کینه به خود راه ندین

     

     

    حتما برای تفریح های خودتون وقتی داشته باشین

     

     

    خونسرد باشین

     

     

    همیشه شکست را پلی برای رسیدن به موفقیت قرار بدین

     

     بخندید

     

     

    خودتونو را باور کنین و انتقاد پذیر باشین

     

     

    انتظارات منطقی از خود داشته باشین

     

     

    موزیک گوش کنین

     

     

    بدونین که خوشبختی رو با پول نمیتونین بخرین

     

     

    از تموم لحظات زندگی لذت ببرین

     

     

    و اینو بدونین مهم ترین چیز تو زندگی انگیزس پس سعی کنین بدستش بیارین و یه زندگی سالم و با نشاط رو بسازین و اینکه این زندگی دو روزه رو با افسردگی و رنجاندن دیگران از خودمون سپری نکنیم

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391
  • چند بیت شعر زیبا

    وقتی تو با منی

    گویی وجود من

    سکر افرین نگاه تو را نوش می کند

    چشم تو ان شراب خلد شیراز است که هزار مرد را مدهوش می کند

     

     

    من با امید مهر تو زیستم

    بعد از تو؟این مباد که بعد از تو نیستم

    بعد از تو افتاب سیاه است

    دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

    بعد از تو

    در اسمان زندگیم مهر و ماه نیست

    بعد از من اسمان ابی است

    ابی مثل همیشه ابی

     

     

    در هر غروب

    در امتداد هر شب

    من هستم و تمامت تنهایی

    با خویشتن نشستن

    در خویشتن شکستن

    این راز سر به مهر

    تا کی درون سینه نهفتن

    گفتن

    بی هیچ باک و دلهره گفتن

    یاری کن

    مرا به گفتن این راز باز یاری کن

     ای روی تو به تیره شبان افتاب روز

    می خواهمت هنوز

     

     

     

    قلب من و تو را

    پیوند جاودانه است در نهان

    تا اخرین دم از نفس واپسین من

    این عهد

    بسته باد

     

     

    در شب های غم تنهایی خویش

    عاید چشم سخنگوی توام

    من در این تاریکی

    من در این تیره شب جانفرسا

    زائر ظلمت گیسوی توام

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 30 آبان 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا