یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

موزه سالمندان

شنيده بودند
كه هر چيز قديمي
گرانبهاست
با پاهاي خودم
برده بودند براي فروش .
(اما ، سكه ي واخورده ام
خريداري نداشت ،
يغني ، قيمت نمي شد برايش گذاشت
جان مي داد براي نگهداري .)
اين بود
با آنكه
نه عتيقه بودم
و نه قيمتي
نگهداري ام كردند
چرا كه شكستني بودم !


  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 26 آذر 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    موزه سالمندان

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا