یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

من می مانمـ و قصه ی تو

غروب که می شود

دست از سرِ ثانیه ها برمی دارمـ و تنها به تو فکر می کنمـ . .

پلک هایمـ کنارِ نفسهایتــ سنگینی می کند و خدا برایمـ از تو می گوید . .

وقتی قصه اش به نقطه می رسد

تو آخر قصه نشسته ای رویِ دستانِ خدا

و نگاهتــ مبهوت نگاهِ بی کلامـ من است . .

خدا در انتهایِ وجودمـ آرامـ به من می رسد

و تو را روی دیواره ی بلند قـلبمـ تنها می گذارد . .

من می مانمـ و قصه ای

که روی قلبمـ

قدر دستانِ خدا سنگینی می کند . . .


  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: یکشنبه 21 آبان 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    من می مانمـ و قصه ی تو

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا