یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

عشق واقعی...

مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .

آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند.

زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من می ترسم مرد جوان : نه .

اين جوری خيلی بهتره

زن جوان : خواهش می کنم . من خيلی می ترسم

مرد جوان : خوب ولی بايد بهم بگی که دوستدارم

زن جوان : دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی

مرد جوان : منو محکم تربگير

زن جوان : خوب . حالا می شه يواش تربری

مرد جوان : باشه ولی به شرطی که کلاهايمنی منو برداری

و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم .

اذيتم می کنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:

برخورد موتور سيکلت باساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه که

به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين

زنده ماند و ديگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .. بدون اينکه زن

جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خود را بر سر او گذاشت

و خواست تا برای آخرين باردوستت دارم را از زبان او بشنود و

خودش رفت تا او زنده بماند


  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    عشق واقعی...

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا