یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391
  • درد و دل يک دختر ترشيده با مادرش .....

    دختري با مادرش در رختخواب
    درددل مي کرد با چشمي پر آب
    گفت:مادر حالم اصلا خوب نيست
    زندگي از بهر من مطلوب نيست
    گو چه خاکي را بريزم بر سرم؟
    روي دستت باد کردم مادرم!
    سن من از بيست وشش افزون شد
    دل ميان سينه غرق خون شد
    هيچ کس مجنون اين ليلا نشد
    شوهري از بهر من پيدا نشد
    غم ميان سينه شد انباشته
    بوي ترشي خانه را برداشته!
    مادرش چون حرف دختش را شنفت
    خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
    دخترم بخت تو هم وا مي شود
    غنچه ي عشقت شکوفا مي شود
    غصه ها را از وجودت دور کن
    اين همه شوهر يکي را تور کن!
    گفت دختر مادر محبوب من!
    اي رفيق مهربان و خوب من!
    گفته ام با دوستانم بارها
    من بدم مي آيد از اين کارها
    در خيابان يا ميان کوچه ها
    سر به زير و با وقارم هر کجا
    کي نگاهي مي کنم بر يک پسر
    مغز يابو خورده ام يا مغز خر!؟
    غير از آن روزي که گشتم همسفر
    با سعيدوياسر وايضا صفر
    با سه تاشان رفته بودم سينما
    بگذريم از مابقي ماجرا!
    يک سري هم صحبت صادق شدم
    او خرم کرد آخرش عاشق شدم
    يک دو ماهي يار من بود و پريد
    قلب من از عشق او خيري نديد
    مصطفاي حاج علي اصغر شله
    يک زماني عاشق من شد،بله
    بعد جعفر يار من عباس بود
    البته وسواسي وحساس بود
    بعد ازآن وسواسي پر ادعا
    شد رفيقم خان داداش الميرا
    بعد او هم عاشق ماني شدم
    بعد ماني عاشق هاني شدم
    بعدهاني عاشق نادر شدم
    بعد نادر عاشق ناصر شدم
    مادرش آمد ميان حرف او
    گفت: ساکت شو دگر اي فتنه جو!
    گرچه من هم در زمان دختري
    روز و شب بودم به فکر شوهري
    ليک جز آن که تو را باشد پدر
    دل نمي دادم به هرکس اينقدر
    خاک عالم بر سرت ،خيلي بدي
    واقعا که پوز مادر را زدي

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391
  • جلسه ی خواستگاری..

    مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟
    خانواده عروس : کبریت ؟! کبریت برای چی!؟
    ...مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه
    خانواده عروس : پس داماد سیگاریه....!؟
    ..مادر داماد : سیگاری که نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه
    خانواده عروس : پس الکلی هم هست..!؟
    مادر داماد : الکلی که نه... والا قمار بازی کرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره
    خانواده عروس : پس قمارم بازی می کنه...!؟
    ...مادر داماد : آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن
    خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
    ...مادر داماد : زندان که نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن
    خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
    ...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
    خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391
  • چقدر سخته.....

    چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید

    وبجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه

    لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.

    چقدر سخته دلت بخواد که سرت و باز به دیواری تکیه بدی که زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .

    چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی.

    چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی

    که بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری.

    چقدر سخته که گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی

    و اون وقت زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک .

    ...

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391
  • تا حالا شده؟؟

    شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟
    خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه…

    تا حالا شده؟؟


    شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟

    خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه…

    دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه…

    نتونه به هیچکی اعتماد کنه…

    هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه,

    آخرش برسه به یه بن بست …

    تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه …

    اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه

    به اون هم نمی تونه بگه…

    خبری از آسمون هم ندیده

    مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!

    بهش محل هم نداده

    تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره …

    خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله…

    خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!

    خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده …

    خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا …

    پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه…. ؟!

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391
  • جای خالی

    وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه




    چقدر دوری سخته...

    مخصوصا واسه کسی که قد جون دوسش داری.

    چقدر سخته که جای خالیشو ببینی و هیچی نتونه یادشو از ذهنت ببره.

    اونوقته که قدرشو می دونی و همینطور که بغض گلوتو گرفته از خدا می خوای که

    هیچ وقت جای خالیشو نبینی و نبودشو حس نکنی.


    نبودن و نداشتن هاست که به ما فرصت میده، قدر بودن ها و داشته هامون رو بدونیم.



    آری آری زندگی زیباست،
    زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
    گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
    ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391
  • گنجشک..........

    روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

    روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
    و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
    گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
    سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
    گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
    خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391
  • love@@

    عشق یعنی یك سلام و یك درود

    عشق یعنی درد و محنت در درون

    عشق یعنی یك تبلور یك سرود

    عشق یعنی قطره و دریا شدن

    عشق یعنی یك شقایق غرق خون

    عشق یعنی زاهد اما بت پرست

    عشق یعنی همچو من شیدا شدن

    عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

    عشق یعنی بیستون كندن بدست

    عشق یعنی آب بر آذر زدن

    عشق یعنی چون محمد پا به راه

    عشق یعنی عالمی راز و نیاز

    عشق یعنی با پرستو پرزدن

    عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

    عشق یعنی یك تیمم یك نماز

    عشق یعنی سر به دار آویختن

    عشق یعنی اشك حسرت ریختن

    عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

    عشق یعنی سجده ها با چشم تر

    عشق یعنی مستی و دیوانگى

    عشق یعنی خون لاله بر چمن

    عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

    عشق یعنی آتشی افروخته

    عشق یعنی با گلی گفتن سخن

    عشق یعنی معنی رنگین كمان

    عشق یعنی شاعری دلسوخته

    عشق یعنی قطره و دریا شدن

    عشق یعنی سوز نی آه شبان

    عشق یعنی لحظه های التهاب

    عشق یعنی لحطه های ناب ناب

    عشق یعنی دیده بر در دوختن

    عشق یعنی در فراقش سوختن

    عشق یعنی انتظار و انتظار

    عشق یعنی هر چه بینی عكس یار

    عشق یعنی سوختن یا ساختن

    عشق یعنی زندگی را باختن

    عشق یعنی در جهان رسوا شدن

    عشق یعنی مست و بی پروا شدن

    عشق یعنی با جهان بیگانگى

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391
  • از تو آموختم...

    از تو آموختم چگونه زیستن را

    از تو آموختم چگونه عاشق شدن را

    چگونه عاشق ماندن را

    به دیگری اعتماد کردن را

    پذیرفتن شکست را

    اما .... اما هیچ گاه از تو نیاموختم

    ترک کردن را .... ! چشم انتظار گذاشتن را ....!

    و با تنهایی دست و پنجه نرم کردن را ......!!!

    تو به من نیاموختی اما خودت بی هوا تنهایم گذاشتی

    بی هوا ترکم کردی

    بی هوا نگاه انتظارم را به راهی که رفتی دوختی

    و آن گاه من نیز آموختم

    اما چیزی که من آموختم با آنچه تو به من خواستی بیاموزی فرق داشت

    من آموختم هیچ گاه آن ها را به کسی نیاموزم
    بر احساس کسی آن ها را امتحان نکنم و بر نگاه پر درد دیگری مهر انتظار نزنم
    ولی تو این کار را با من کردی و نمی دانستی من از جنس تو نیستم
    در خیال خودت نابودم کردی اما چیزی را که تو به من دادی هیچ کس دیگر تا به حال به من نداده بود . تو به من صبر و بردباری دادی تا بتوانم چون سنگ در برابر مشکلاتم بایستم و
    تو های دیگر را من در خیال خودم نابود سازم ....!!!!!!! .....................

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391
  • کاش می شد خالی از تشویش شد

    کاش می شد خالی از تشویش شد
    برگ سبز تحفه درویش شد
    کاش تا دل می گرفت و می شکست
    عشق می امد کنارش می نشست
    کاش من هم یک قناری می شدم
    در تب آواز جاری می شدم
    بال در بال کبوتر می زدم
    آن طرفتر ها کمی سر می زدم
    با قناری ها غزل خوان می شدم
    پشت هر اواز پنهان می شدم
    آی مردم ! من غریبستانی ام
    امتداد لحظه ی بارانی ام
    شهر من آن سوتر از پروانه هاست
    در حریم آبی افسانه هاست
    شهر من بوی تغزل می ده
    دهر که می آید به او گل می دهد
    دشت های سبز و وسعتهای ناب
    نسترن، نرگس، شقایق ، آفتاب

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: چهارشنبه 08 آذر 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا