یک نفس تا خدا
.:: Your Adversing Here ::.
 

خلیل جیران

اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد . جبران خلیل جبران

براستی آیا این خداوند است که آدم را آفریده است یا عکس آن؟
خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقیقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ایمان به آن می کوبند ، باز می کند.
نیکی در آدم باید آزادانه جریان و تسرِی یابد . جبران خلیل جبران
در رنجی که ما می بریم ، درد نه تنها در زخم هایمان ، که در اعماق دل طبیعت نیز حضور دارد.در تغییر هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می یابند ، همانگونه که آدم در گذر عمر ، با تجربیات و احساساتش تحول می یابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان است . جبران خلیل جبران
آرامش گهواره ای ست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک . جبران خلیل جبران

محبت شما را مانند توده های سنبل در آغوش می گیرد و در خرمنگاه خود می کوبد تا عریانتان سازد . سپس آن را در غربال هیجانات روحی می ریزد تا شما را از قید پوسته ها آزاد کند . پس از آن ، شما را در آسیای حوادث می گرداند تا درونتان از برف سپیدتر گردد و با اشکهای زلال خود ، شما را خمیر می کند تا نرم شوید ، سپس شما را برای آتش مقدس و پاکی آماده می سازد تا به شکل نان مقدسی در آیید بر سفره قدسی خداوند . جبران خلیل جبران

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: شنبه 18 آذر 1391
  • خیال تو

    نامه عاشقانه
    من منتظرت شدم ولي در نزدي

    بر زخم دلم گل معطر نزدي

    گفتي كه اگر شود مي آيم اما

    مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي






    هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري اي زيبا مرگ بر من كه دوستت دارم







    در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.



    تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست / ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست










    آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهثمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...










    مهر تو به مهر خاتم ندهم ،وصلت به دم مسیح مریم ندهم،عشقت به هزار باغ خرما ندهم،یکدم غم تو به هر دو عالم ندهم



    سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم







    تو رو خواستن اشتباه بود - تو رو دیدن یه گناه بود - دلم از گناه نترسید - که وجودت چون پناه بود



    تو بودی باور من-تو یار و یاور من- تو بودی عشق اول-رفیق آخر من- تو بودی شور هستی-رفیق خوب مستی-تو بودی کعبه ی عشق-مثل خدا پرستی








    اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند... بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز






    من برنده ام ... چون نجواهایم را به ترانه های ماندگار تبدیل می کنم.



    دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بسازه



    هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست



    آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند



    اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد، جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد.



    آن کس که با داشته های خوب خود خوشحال نیست ، با برآورده شدن آرزوهایش نیز خوشحال نخواهد بود.



    درازترین سفر با یک گام برداشتن آغاز می شود.



    باران را دوست دارم ، چون بی هیچ چشم داشتی به زمین می آید. این فاصله را با تمام عشق طی می کند تا به ما اهالی خاک نوید تازگی و آبادانی بدهد.



    جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.







    وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد



    زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انیشتن



    صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني






    نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست

    بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

    نی بسوزد خاک و خاکستر شود

    دل بسوزد خانه ی دلبر شود











    هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

    مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

    وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

    راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟


    اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم







    عشق اين است که تو با صداي من سخن بگويي و با چشمان من ببيني و هستي را با انگشتان من کشف کني







    نمي دونم که چرا هر وقت به تو مي رسم ، نمي توانم از تو

    بگويم. براي گفتنت واژه کم مي آورم. به هر حال ، بدان

    که بيشتر از اين حرف ها و واژه ها برايم معنا مي دهي








    من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه

    اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه

    من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه

    آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: شنبه 18 آذر 1391
  • مرادریاب

    مرا درياب

    تو اي تنهاترين شاهد

    تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا



    بجز تو آشنايي من نمي‌يابم

    بجز تو تكيه‌گاه و همزباني من نمي‌خواهم

    مرا درياب



    تو ميداني كه من آرام و دلپاكم

    و ميداني كه قلبم جز به عشق تو

    و نام تو

    و ياد تو

    نخواهد زد



    و مي‌داني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمت‌سرا هستم

    مرا درياب

    كه من تنهاترين تنهاي بي‌سامان اين شهرم

    مرا بنگر.. مرا درياب



    قسم به راز چشمانم

    به‌ اقيانوس بي‌پايان رويايم

    به رنگ زرد به رنگ بي‌وفايي‌ها

    به عشق پاك

    به ايمانم

    به چين صورت مادر

    به دست خسته‌ي بابا

    به آه سرد تنهايي

    به قلب مرده‌ي زاغان

    به درد كهنه‌ي زندان

    به اشك حسرت روحم

    به راز سر به مُهر سينه‌ي اسبم

    اگر دستم بگيري و

    از اين زندان رها سازي

    برايت عاشقانه شعر خواهم گفت

    همين يك قلب پاكم را

    و روح بي‌قرارم را كه زنداني‌ست

    به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد



    مرا از غربت زندان رها گردان

    نگاه بي‌پناهم بر در زندان تنهايي روح خسته‌ام خشكيد

    مرا درياب

    مرا درياب كه غمگينم

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: شنبه 18 آذر 1391
  • اهسته تربیا

    آهسته تر بیا
    غوغا نکن که دلم
    با شور دردناک نفس های گرم تو
    بی تاب می شود .

    آهسته تر بیا،دلواپسم نکن،
    برای خاطره بازی
    فرصت ، همیشه هست .

    وقتی تو می رسی
    احساس می کنم
    سکوت می شکند
    ثانیه ها گرم می شوند
    فاصله ، از لای انتظار پنجره
    فرار می کند
    آغوش می شود تمام تنم از نگاه تو

    جایی برای کلام نیست
    خاطره ، خود با تمام آنچه هست
    میان چشم های عاشق ما
    حرف می زند
    و آرام
    برگ می خورد وقتی تو می رسی

    زندگی ، با تو می رسد
    لبخند ، با تو می رسد
    احساس می کنم
    جایی ، میان پلک های مدام اضطراب
    برای ما ساخته اند

    احساس می کنم
    ما را درون هاله ای از عطر و آرزو
    انداخته اند .

    وقتی تو می رسی
    عاشق تر از همیشه ی حرف ها،حرف می زنم
    شیرین تر از همیشه ی بغض ها،بغض می کنم

    وقتی تو می رسی
    من، به تمام آنچه دوست دارمَش
    می رسم...!

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: شنبه 18 آذر 1391
  • تو همين جاهايي............

    یادم رفت، تو را؛

    پی اندوه نگاری که شبی

    بی‌خبر رفت و دگر باز نگشت!

    یا پی لذت شادی ژرف، روی اندیشه پر وسوسه‌ی دانایی!

    آری این بار هم انگار، یادم رفت تو را...!

    به کجا می‌رفتیم، که تو از خاطر من می‌رفتی؟!

    به جهانی که در آن، از زمین دلمان، علف هرز چرا؟! می‌رویید؟!

    یا به آن وادی سرگردانی، که هوایش همه از حسرت و تردید، به تنگ

    آمده بود؟!

    به کجا می‌رفتیم؟!

    تو پر از معجزه بودی و من و دل

    در دل روشن نور،

    با چراغی مبهم اما و اگر، پی تو می‌گشتیم!

    ... تو، همین جاهایی...


    من تو را می‌بینم؛

    که در آغوش زلال شبنم، مثل موسیقی آرام هوا، می‌نشینی و به

    من می‌خندی...

    یا همین نزدیکی، روی لبخند پر از مهر خدا

    مثل یک کودک پر شور و امید، دست تردیدم را، به یقین می‌گیری!

    تو، همین جاهایی...

    من چرا یادم رفت؟!

    که تو هستی! پای پرواز پر پروانه!

    و چرا می‌گشتم، همه‌ی دنیا را، پی برهان و دلیل؟!

    این همه کافی نیست؟!

    این همه خوبی و نور، این همه شادی و شور...؟!

    این همه زیبایی...؟!

    این همه لحظه‌ی سر مست غرور...؟!

    ... او اگر رفت...!!!من چرا دلتنگم؟!

    ... که تو هستی!!!

    و کسی می‌آید، که به ایمان تو بی‌تردید است!

    و دلش، آن‌قدر بی‌رنگ است، که از آن سوی دلش حرمت آبی فردا پیداست!

    من، چرا یادم رفت، که تو هستی،

    و چرا می‌گشتم، همه‌ی عمرم را، پی فهمیدن تو...؟!

    که تو هر لحظه همین جاهایی... و مرا، می‌فهمی!

    و من از بودن تو، خود آرامش و عشقم، و پر از نور و امید...

    و دگر می‌دانم، که تو هستی، همه جا و همه وقت!

    و به من نزدیکی...

    تو، همین جاهایی...

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 14 آذر 1391
  • چه ساده مي شكنيم همه چيز را

    دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران میخوانند و عده ای می گویند ،


    آه چه زیبا ، و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند


    دلمان خوش است به لذت های کوتاه ، به دروغ هایی که از راست بودن

    قشنگترند ،


    به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود


    با شاخه گلی دل می بندیم ، و با جمله ای دل می کنیم


    دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک


    دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی


    و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد می زنیم


    و چه


    ساده می شکنیم همه چیز را

  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 14 آذر 1391
  • تمام وسعت قلبم ركود است

    حال مرا نپرس که بهتر نمی شود

    این قامت شکسته صنوبر نمی شود



    می کوبدم زمین سرشب بغض های غم

    اما دوچشم قرمز من - تر نمی شود



    کابوس های من همه از جنس شیشه است

    این شب که با تلنگر غم - سر نمی شود



    تقصیر من نبود که پرهای من شکست

    این مرغ خانگی که کبوتر نمی شود . . . !



    راحت نمی شود دل از این دشنه های زجر

    این خنجر شکسته که خنجر نمی شود . . .



    حالم خراب گشته ولی بی خیال من

    از بد گذشته است و بد تر نمی شود



    آتش گرفته ساقه ی از هم گسسته ام

    خاکستر و گدازه که پر پر نمی شود



    بی تو تمام وسعت قلبم رکود کرد

    گویا که عشق بی تو میسر نمی شود



    این خاک شوره زار دلم را مرور کن

    برگرد چونکه بی تو معطر نمی شود



    باشد نیا و حال مرا باز هم نپرس

    این کشتی شکسته به بندر نمی رود . . .



  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 14 آذر 1391
  • آن عشق ديروز اينجا بود.ديگر نيست

    آه، آن صدای خوش طنین،

    شورآفرین، والا

    دیروز با ما بود، دیگر نیست

    این آسمان، این ماه، این کوه، این درختان را

    با آن نگاه نازنین،

    وان خنده شیرین

    گرم تماشا بود، دیگر نیست

    آن چهره پر مهر

    آن دست گرم

    آن قلب پاک

    آن عشق

    دیروز این جا بود، دیگر نیست

    وقتی سخن می گفت

    جان ها پر از آهنگ و آوا بود، دیگر نیست

    همراه در یک کاروان بودیم و می رفتیم

    سیمای او هر گوشه پیدا بود، دیگر نیست

    دنیا چمن، گل، زندگی، خورشید،

    در چشم ما،

    تا بود-

    زیبا بود، دیگر نیست


  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 14 آذر 1391
  • خاك خوشبخت.....

    سالها پیش از این

    زیر یك سنگ گوشهای از زمین

    من فقط یك كمی خاك بودم همین

    یك كمی خاك كه دعایش

    پر زدن آنسوی پرده آسمان بود

    آرزویش همیشه

    دیدن آخرین قله كهكشان بود



    خاك هرشب دعا كرد

    از ته دل خدا را صدا كرد

    یك شب آخر دعایش اثر كرد

    یك فرشته تمام زمین را خبر كرد

    و خدا تكهای خاك برداشت

    آسمان را در آن كاشت

    خاك را

    توی دستان خود ورز داد

    روح خود را به او قرض داد

    خاك

    توی دست خدا نور شد

    پر گرفت از زمین دور شد



    راستی

    من همان خاك خوشبخت

    من همان نور هستم

    پس چرا گاهی اوقات

    این همه از خدا دور هستم ؟!


  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 14 آذر 1391
  • زهر شيرين.......

    ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق

    که نامی خوشتر از اینت ندانم

    وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

    به غیر از زهر شیرینت نخوانم

    تو زهری زهر گرم سینه سوزی

    تو شیرینی که شور هستی از تست

    شراب جام خورشیدی که جان را

    نشاط از تو غم از تو مستی از تست

    به آسانی مرا از من ربودی

    درون کوره غم آزمودی

    دلت آخر به سرگردانیم سوخت

    نگاهم را به زیبایی گشودی

    بسی گفتند دل از عشق برگیر

    که نیرنگ است و افسون است و جادوست

    ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

    که او زهر است اما نوشداروست

    چه غم دارم که این زهر تب آلود

    تنم را در جدایی می گدازد

    از آن شادم که هنگام درد

    غمی شیرین دلم را می نوازد

    اگر مرگم به نامردی نگیرد

    مرا مهر تو در دل جاودانی است

    وگر عمرم به ناکامی سراید

    ترا دارم که مرگم زندگانی است



  • نوشته : narvan1285
  • تاریخ: سه‌شنبه 14 آذر 1391

  • 3155

    <-BlogAuthor->

    3155

    https://narvan1285.loxblog.com/

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    یک نفس تا خدا

    ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد دنیا چو هست برگذر این نیز بگذرد

    یک نفس تا خدا